چوپان عزيز سلام !
اين نامه را برايت مي نويسم تا شايد آگاهي بيايد دماغش را بچسباند به پشت پنجره ات و با التماس تو را نگاه كند و تو دلت بسوزد، در را به رويش باز كني و راهش دهي، تا جهل تو نسبت به همه ي ما از بين برود. ما، من، او، نمي شناسي؟ گوسپندانت... همان ها كه اگر نبودند، تو مفهومي نداشتي. قرار بود گله را حفظ كني. يادت مي آيد؟ اما تو خيانت كردي. كاش لااقل گرگ بودي. خرده هاي بسيار بايد بر تو گرفت. فرار مي كني؟ فايده اي ندارد. بهتر است زودتر تسليم شوي. نبايد فراموش كني كه تو يك قاتلي. از قتل اين همه گوسپند آسوده اي؟ بعد از اين همه كشتار، حالا راحت به درخت تكيه داده اي و ني لبك مي زني؟ حالا ديگر ساز تو كوك هم كه باشد، مني وجود ندارد كه به نت هاي فالش تو برقصد. تو مرا هم كشته اي. سپيدترين و پروارترين گوسپندت، كه با صدايي رسا " بع " مي كرد و آوازهايش آوازه ي چهار جهت اصلي. تو ترسيدي. ترسيدي بهتر از نواي تو برقصم. ترسيدي پروارتر شوم و گران تر. و تو عقب بيفتي و ديگر هدايت غير ممكن باشد. و تئوري هاي كپك زده ي تو ديگر كاربرد نداشته باشد. ما را يك به يك گذاشتي پشت در. خيال كردي آنجا پيش تو چه خبر است؟ پر است از قواعد تكراري، كتاب هاي خُرد و برداشت هاي يك طرفه كه بوي زباله مي دهد و حتي از زباله هم بدتر. بازيافت هم نمي شود. بويي كه ابتدا از تو ساطع مي شود، سپس به طور مساوي بين مولكول هاي هوا پخش مي شود، همه را مي آزارد و بعد از مدتي از بين مي رود.
كاش مي شد تو و امثال تو را به دار آويخت، يعني مقتول تو باشي، تا بفهمي وقتي شيرهايت را بدوشند و بگذارند بترشد و دور بريزند يعني چه. بفهمي احساس لوله ي دائم كلاشينكوف روي شقيقه چطور است. بفهمي كه بيرون پشت در خبرهاي داغ گونه ها را مي سوزاند. بيرون پشت در آزادي است. تو دستگير خواهي شد. ارواح گوسپندان عليه تو شهادت خواهند داد. تو تبرئه نخواهي شد. ما مي خواستيم خداي قلم شويم. حالا مُرده ايم، به وسيله ي چاقوي تيز تو. شعله هاي سوزان آتش از آن تو باد.
يكي از گوسپندان
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:5  توسط فرشته فرشاد
|
بر سر كوچه ي ما داد بزن، اي نمكي، اي نمكي
از غم جامعه فرياد بزن، اي نمكي، اي نمكي
1368
به خانه ي جديد نقل مكان كرديم. خانه اي كه شب ها صداهاي غريب مي خورد به گوش. همسايه ها مي گفتند آن خانه روح دارد. تا صبح نمي خوابيدم. دائم مي پنداشتم هر آن در كمد باز مي شود و پدربزرگ مرحومم مي آيد بيرون، از آن. و آفتاب، كه پايان ترس بود و پلك ها گرم مي شد تا خواب. اما هنوز دقيقه ها به دو نرسيده بودند كه صداي خروس همسايه، و بعد نمكي، نمكي، نون خشكي...
بي خوابي از پا آويزانم مي كرد و ترس مي جويد مرا. مثل موش هاي خانگي، از درون. سياهي هاي زير چشمانم مادرم را ترساند. مرا به آزمايشگاه برد. سوزن... سرنگ... كه مي لرزيدم، از ترس...
مادرم از نگراني فارغ شد. من كم خوني يا هيچ بيماري لاعلاج ديگري نداشتم. به خانه برگشتيم. جايي كه شب هاي آن، دزد آرامش من بود.
دوباره شب، دوباره سياهي، دوباره تاريكي، دوباره بي خوابي، دوباره صداهاي نامانوس.
دوباره به پدربزرگ با ريش هاي سفيد و پاهاي استخواني مي انديشيدم كه كمد دهانش را باز كرد و برادرم را با تمام وسايل و لباس ها تف كرد وسط اتاق. صداها تمام شدند. ترس ها به مرگ دچار شدند. كينه اي چابك در من زاييده شد و شروع كرد به دويدن. خواهر عليه برادر.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:16  توسط فرشته فرشاد
|
فیلترهای سفید سیگار
چای و شربت های ممنوعه
می کشد مرا روی بمب های هیروشیما
جنگ من با آدم هاست آقا
جهان شما چهار است یا پنج٬ نمی دانم.
من اما عقب٬ مانده ام
از اف هاش دوازده های کاربنی.
آخرین مدال مقدس جنگم
اجازه ی عبور می خواهم
اجازه هست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:21  توسط فرشته فرشاد
|
پوكرباز ماهر با شما حرف مي زند
بازي هم گاهي برگشت مي خورد
سه به نفع چشم هاي بادامي
كات مي خورم
رابطه ي ما اندازه ي يك تخم مرغ بود
به افلاطون بي نوا چرا هي بسط مي دهي، بست
جمهورهاي عقيمش را
به زماني براي جولان چهارپايان.
توليد شديم
مثل ارابه هاي قرون لامذهب
مثل مده آي ژان آنوي
يا حواي دونده با ريش آبي
دفن اين همه اجساد دسته جمعي در گور من
چقدر مي ارزد؟ ها؟
آشيلي يا اسفنديار
كه بي پروا خميازه اي به بلنداي شب مي كشي؟
شيره ات تمام نشد؟
برق من بي رعد تو
سر ساعت دوازده گم می شود.
گم شو
روزهاي فرد من صاعقه خورده اند
افعي شده اند
گم شو
تا كلروديازپوكسايدها را از حلقومت نخورده ام
يا به تركيب قتل يك پيرمرد خميده ي عنق درنيامده ام.
محو شو
مثل عين
مثل خ
...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:22  توسط فرشته فرشاد
|
تحلیل رفته ام
تا دست های نفرت
که سردخانه اند
سرم درد می کرد تا بگویی معصوم من
نرینه شدی٬ افتادی
از چشم های ماه اول
دوم
سیزده تف به خرده های این ذات
طا
ظا
صاد
ضاد
زاد
درونم به دنیا می رود
تنم می لرزد در گور
به گور شده ام
برای اعتقاداتت در سن بیست و هشت سالگی
اعتقادات سیم-علف-سالامی
سین سر بر نمی دارد از دستم
بزرگ می شود
برای خودش صاد می شود
هرزه ی گورکن!
این سکوت من است یا صعود تو؟
[مکث]
قربانی واگن کدام شماره ام؟
چهل نفرم یا شش اسبم؟ ها؟ آقا؟
درد کدام میخم؟
نگو میخ٬ بگو میخ علیها السلام
من میخ شده ام
دانشگاه آزاد شده ام
من٬ زن مرحوم برشت شده ام
فکر٬ فاصله٬ فاضل- آب شده ام
" از دست رفته ام از پا " شده ام
معکوس شده ام
سال یک سه شش دو شده ام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:1  توسط فرشته فرشاد
|
آدم هنوز نشدي
خواهر هابيل نيستم اگر زنده ات... مرده ات... نفست بريده بريده...
بريده ام اگر نيندازمت
محكم
بسته وقتي شدي
پدرت روي سين خوابيده بود
مادينه اي از عهد بوق كه هنوز هم بوق مي زند
هزار بار
مست مي شود
تا از ياد ببرد بلندي ليست پدرهايش
كافه هاي تعطيل، چشمان آريايي ات را خيس مي كند؟
چرا خجالت مي كشي عزيزم؟
بگو نيستي
تا نژادت را بياورم بالا
و به اين كودك بي وجود بگويم
مادرت به بزرگي كشور كويت بود
و آوازهايش آوازه ي چهار جهت اصلي
چرا نمي فهمي؟
حلالت مي كنم تا حرام نباشي.
تو مرده زاييده مي شوي
تا زمين به عدالت برسد
صد بار اگر بگويي هستي، نيستي
مثل ماهي هاي سيزده بدر
مثل پدرت
مُرده اي...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:47  توسط فرشته فرشاد
|
ساراي مست تو اگر شعر مي شود
ايلياي من ...
سال هاي سال است كه مَرد، مُرده است
مات
ماتت برده به كدامين سال دروغ؟
مُهره ام را مي گذارم روي رُخت
چه فرقي مي كند اين صفحه شطِ تو باشد يا رنجِ من؟
چاقوي تو تيزتر باشد يا دنبه ي من لذيذتر؟
پيامبرم نيستي، به تو نماز برم
قديس را سال هاي دور به خاك هاي خورنده سپردم
و صحرا شدم
حالا به هر دريايي كه مي خواهي برو
من هيچ چيز ندارم
نه آئيني كه به آن با من آغاز كني
دوشيزه ات نيستم
فرشته ات نيستم از شر شياطين به خدا پناهت دهم
سارا نيستم تا عكسم را برعكس كني
سورتمه ات نيستم تا ميل هاي خسروجرد
من يك سيب درسته هستم
من ايستگاه كرجم
كه گذشت
از سرم... پريد... روي ديوار...
تا كوچه هاي خيس شهسوار
حالا با اين همه سربازهاي مرده،
فيل هاي خارج و رخ كج چه مي كني؟ ها؟
من؟ كمكي از من ساخته نيست آقا.
من ريشه ام كن شده.
حالا نمي دانم روسيه ام يا طبس
عطر بد كُماي يا سرماي زير صفر؟
جاده را از هر طرف گاز بزني،
برنده اي وجود ندارد،
يا اين صفحه قلابي است.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:29  توسط فرشته فرشاد
|
مردي پايين تر از ماتيك
ريشه ام را مي كَنَد، كَن مي كند
به رنگ طلايي خرس هاي پاريس
با زبانِ دراز و تمدن تعطيل
هه، چه پارتي مفصلي
از مهمان نوازي شما بي نهايت شاش بنديم آقايان
سنگ هايتان امشب هم سيخ مي شود.
شب هاي عزيز
من بار دارم
من باردارم
اسپرم هاي مده آ را نوش،
نوشيده ام به خاطر هوبريس
موهايم را مي گذارم،
گذاشتم
بيرون، پشت در.
قبرهاي پانزده سانتي را مي تپم
به نان و سه شنبه
بيست و چهار سال ستيز
تعليق پشت ميله ها
اوج مردن با گره هايي كه باز مي شوند
تخم مرغ هاي عيد پاك
و اگزودوس
همسرايان سر مي پيچند به بازيِ سُربازي...
[سَرباز تير مي خورد يا مي كِشَد]،
سرهاي خورده
بهمن، 57 شد.
ليچار
ولفگانگ ها به دنيا مي روند
كه تو بگويي بيچاره.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:30  توسط فرشته فرشاد
|
[صحنه اتاق يك هتل روستايي است. ميز و يك صندلي چوبي در راست صحنه قرار دارد. يك تختخواب كهنه در چپ صحنه قرار دارد. فانوسي كنار پنجره در انتهاي صحنه است. پرده اي سياه در گوشه ي انتهاي چپ از سقف آويزان است. زن وارد صحنه مي شود. يك پالتوي سياه، قد بلند، موهاي بلوند و كلاهي قرمز به سر دارد. كيفش را روي ميز مي گذارد. روي صندلي مي نشيند.]
زن: اين جا جاي گرم كم پيدا مي شه. بايد يارو اوضاع خوبي داشته باشه. [از كيف خود آينه اي بيرون مي آورد. خود را نگاه مي كند. آينه را در كيف مي گذارد. سيگاري روشن مي كند.] مي دونم چي كار كنم. بايد حسابي تلكه اش كنم. مردتيكه به من مي گه انقدر بهت پول مي دم كه تا آخر عمر برات بس باشه و اين كار لعنتي رو بذاري كنار. اگه اين كار لعنتيه، تو كه با اين كارت تأييدم مي كني. هر كسي براي يه كاري ساخته شده. يكي نقاشي مي كنه. يكي دكتره. يكي نجاره. خوب منم كارم اينه. كارمم دوست دارم. بهش عادت كردم. خوب پولم در مي يارم. مگه چه اشكالي داره؟ [به فكر فرو مي رود. سيگارش را با تمام قدرت خاموش مي كند.] هميشه از يه جايي شروع مي شه. از يه بار بزرگ كاميون كه يه دفعه مي ريزه روي يه رهگذر. راننده هه به روي خودشم نمي ياره، درمي ره. من هم بايد نقش كاميون رو بازي مي كردم. با يه بار سنگين كه شايد رنج نباشه. شايد بشه گفت تجربه هاي شيرين. حالا كه وضعم خوب شده، يعني بهتر شده، هر دفعه يه راننده استخدام مي كنم تا باري رو كه حالا مال خودم شده رو برام حمل كنه. اين اصلاً جريان براقي نيست؟ هست؟ ماتِ ماته. مثل صورت من كه سالهاست ماتِش برده به مسير فرار اون راننده، راننده ي اول. [كلافه مي شود] اَه، همشون حروم زاده ان، لحظه هايي رو كه بيات شدن، نبايد دوباره بهشون آب زد تا تازه بشن. نمي دونم چرا اين مردك نمي ياد. گفته بود ساعت يازده، الان نزديكِ دوازدهه. [بلند مي شود. به سمت پنجره مي رود. بيرون را نگاه مي كند. مي خندد. فتيله ي فانوس را پايين مي كشد. به سمت ميز مي رود و دوباره خودش را در آينه نگاه مي كند.] فكر كنم خودش باشه. چقدر كوتوله ست. فقط خدا كنه بوي اسطبل و پهن نده. آه، عيبي نداره. يه شبه. تحمل مي كنم. تموم مي شه. [صداي درب مي آيد.] چرا در مي زنه؟ احمق!
صداي مرد: اجازه مي فرمايين خانوم؟
زن: بيا تو
[مردي لاغراندام با جثه ي كوچك وارد مي شود. لبخندي بر لب دارد و با لهجه ي روستايي حرف مي زند.]
مرد: شب بخير خانوم.
زن: شب تو هم بخير. [به طرف مرد مي رود.] خيلي دير كردي. مي دوني ساعت چنده؟ نمي گي سنجاب كوچولو بهش بر مي خوره؟ بيا، من بايد قبل از روشنايي برگردم. مي دوني كه.
مرد: اجازه بدين خانوم. اشتباهي پيش اومده. شماره ي اين اتاق صد و دوئه. مگه نه؟
زن: [جا خورده] بله
مرد: پس درست اومدم.
[زن لبخندي مي زند.]
مرد: [پاكتي از جيبش در مي آورد.] اين نامه خدمت شما. [مي خواهد برود.]
زن: من با شما تلفني صحبت كردم؟
مرد: [برمي گردد.] نه، متأسفانه. من فقط بايد نامه رو به شما مي دادم. [مكث] امري نيست؟
زن: [بُهت زده] مرسي
[مرد خارج مي شود.]
زن: [پاكت را باز مي كند. آن را مي خواند. دستپاچه مي شود. به اين طرف و آن طرف مي رود. زير تخت را نگاه مي كند. بالاي ميز مي رود. مي آيد پايين و پرده را كنار مي زند. مردي از سقف به دار آويخته شده و زير پايش روي زمين پر از اسكناس است. زن جيغ مي زند.][مكث] پس بالاخره پيدات شد. راننده ي اول همين جاست. تو اين جايي . راننده. راننده ي فراري. [با فرياد] ديره. ديره. [كلاهش را در مي آورد و زير پايش له مي كند.] نمي خوام. نمي خوام. مرده ي تو به درد من نمي خورده. پولاي تو هم به دردم نمي خوره. بوي اصطبل مي ده. بوي گُه مي دي. ديره. خيلي ديره. بعد از اين همه سال. اين همه دوري. من نمي بخشمت. [شروع به كتك زدن مرد مي كند.] برو، برو، نمي خوامت. نمي خوام ببينمت. برو. ترسو. فراري. [كلاه گيس خود را در مي آورد و به سمت مرد پرت مي كند.] اون بچه ي ناقص مال خودت بود. مال خود بي شعورت. تو ترسيدي. تو در رفتي. تو. ريغونه ي بي دست و پا. نه به من فكر كردي نه به هيچ چيز ديگه. حالا بعد از اين همه سال...
مرده ي تو به چه درد من مي خوره؟ مرده شور وجدانت و عذابت و بقيه ي چيزاتُ ببرن. [پوزخند مي زند و به نامه اشاره مي كند] ديگه وجود نداري؟ قبلاً هم وجود نداشتي. همون موقع كه رفتي، مرده بودي. هر شب براي مرده ات دعاي شَر مي كردم. [اسكناس ها را بر مي دارد و به طرف مرد پرت مي كند] با اينا خرج كفن و دفنتُ بده. من لطف تو رو نمي خوام. [زن كيفش را بر مي دارد و از صحنه خارج مي شود. نور مي رود.]
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:3  توسط فرشته فرشاد
|
به عقيده ي من اسطوره از جهل مي آيد. از ناآگاهي نسبت به چيزي. وقتي تعريف شكل مي گيرد، جذابيت از بين مي رود. دانش ما نسبت به مطلبي كامل شده و حالا به سراغ مورد ديگري مي رويم. اما تا وقتي كه تعريفي شكل نگرفته و ابهام وجود دارد، آن مطلب براي ما جذاب مي شود. پس دست به اسطوره سازي مي زنيم. ذهن خلاق انسان تخيل مي كند. افسانه و داستان مي سرايد. بعدها دانش ما كامل مي شود. ممكن است آن افسانه به نظر مضحك بيايد. اما براي ما تقدس دارد. به آن احترام مي گذاريم. شايد چون از آينده يا به نوعي همان تقدير بي خبريم. و شايد تصور اين باشد كه بي اعتنايي به يك آئين ممكن است بدشانسي بياورد. چون ما به تنهايي قدرتمند نيستيم. و انرژي هايي كه از انسان و طبيعت و مجموع اين ها ساتر مي شود، دست به دست هم مي دهد و عوامل را به سويي پيش مي برد كه طبق پيش بيني يا خواسته ي ما نيست. شايد مجموع انرژي هاي ديگر از ما (منِ تنها) قدرتمند تر باشد و هست. مگر اينكه ما بر ضد آن نباشيم، همگام با آن باشيم، آن وقت اتفاقي كه مي افتد مي تواند مطابق ميل ما باشد. مثلاً وقتي به واقع تصميم بگيريم و با تمام وجود و قدرت بخواهيم كاري را انجام دهيم، پيروز مي شويم. چون در آن زمان انرژي زيادي داريم و طبيعت و تمام عوامل دست به دست هم مي دهند تا ما را در پيشبرد هدف ياري كنند. در واقع اينبار تقدير است كه با ما همگام مي شود و ما ندانسته آن را رهبري كرده ايم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:37  توسط فرشته فرشاد
|